خرید بک لینک

گاهی وقتا هیچی نیست هیچ مشکلی نداری گاهی وقتا فقط دلت تنگه فقط همین

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: جمعه 27 خرداد 1401 ساعت: 19:48

سلام ملکه جان. راستش رو بخوای...اصلاً چطور میتونم این نامه رو با این جملهی پر از تناقض شروع کنم؟ «راستش رو بخوای» دیگه چیه؟ مگه ممکنه که دروغش رو بخوای؟ معلومه که راستش رو میخوای. پس بذار دوباره سلام کنم؛ سلام ملکه جان.چه راستش رو بخوای و چه دروغش رو، من نمیخوام و البته نمیتونم نامههام رو اون مدلی که تو برای بکهامها مینویسی، دربیارم. نه اون طنازی زبانی رو بلدم و نه اون نثر باشکوه رو میشناسم.بذار از درستنویسی شروع کنم؛ لابهلای اینهمه زرد بودن و خالهزنکبازیهای اینستاگرامی، یه روز سروکلهی درستنویسی پیدا شد و بعد از یه مدت، دیگه قسمتی از زندگی من بود. با اینکه نمیدونستم کی پشت این ماجرای بزرگه، همیشه دوستش داشتم.توی این بازهی زمانی، من روزهای سختی رو گذروندم و تعارف نیست که بگم، اگه اون گروه دوستانه و مخصوصاً تو نبودین، گذروندن اون روزها خیلی سختتر بود. وقتی میبینی یه عده هستن که شعری رو که میخونی میفهمن و از لحن صدات متوجه میشن که چه رفتاری باید باهات بکنن، یعنی نعمت بزرگی رو در کنارت داری.اینجا وقتی کسی نستعلیق حیرانی رو میخونه، یاد علیرضا عصار و حافظ ایمانی نمیافتم. اینجا وقتی کسی میاد که میگه «هر که دلارام دید از دلش آرام رفت» تو یه قدم از سعدی جلوتری. اینجا فقط یه نفر آدم خاطرهباز داریم که یه کبریت قدیمی رو تو کیفش نگه میداره. اینجا فقط یه نفره که اسم ننه و مامان توی یه متن احساسی، بغضش رو میشکنه.و در آخر، دلم میخواد نامه رو با اسم تارا تموم کنم. تارا حتماً آدم خوششانسیه. اون اگه بخواد، یه مشاور تمامقد رو میتونه کنار خودش داشته باشه. براش کلی آرزوی خوب دارم.پینوشت اول: قضایای غزل و اکرم و پونه ناجوانمردانه بودن.

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: جمعه 27 خرداد 1401 ساعت: 19:48

خواب دیدم با دوستم محمد (که اهل سبزواره) دارم تلفنی حرف میزنم. مادرم دید که دارم فارسی حرف میزنم، فکر کرد دارم با یه دختر حرف میزنم. هرچی گفتم پسره و محمد اسمشه، قبول نکرد.نمیدونم یهو از کجا سروکلهی یایا پیدا شد.برای اینکه مامانم باور کنه، شمارهی آخرین تماسم رو به یایا دادم که با گوشی خودش بگیره و صدای محمد رو بشنویم. اولش گرفت، اما قبل از اینکه محمد جواب بده، زد گوشی خودش رو داغون کرد. یعنی در حدی که چیزی از گوشی نموند.وضعیت جوری بود که مامانم فکر کرد یایا میدونه پشت خط یه دختره و خواسته بامرامبازی دربیاره و گوشی خودش رو بشکنه که ما با صدای اون دختر (که اصلاً وجود نداشت) مواجه نشیم.ولی من میدونستم که یایا فقط میخواسته با این کارش منو خراب کنه.حالا من داشتم داد میزدم که چرا شکستیش؟و این داد زدن من، اصلاً داد زدن معمولیای نبود. یه داد زدن از سر جنون و دیوانگی بود. حنجرهم داشت داغون میشد. موهای خودم رو میکشیدم. یقهی یایا رو گرفته بودم و تکونش میدادم.واقعاً کابوس خیلی بدی بود. واقعاً بد بود. از خوابهای ترسناک خیلی بدتر بود.

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: جمعه 27 خرداد 1401 ساعت: 19:48

فکر میکردم دیگه هیچوقت زهرا رو نمیبینم. امروز دیدمش. نمیدونم حالم چطوره.

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 8:43

انقدر سردرگمم و انقدر نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته که دیگه نمیفهمم حالم خوبه یا نه. همهچی نامعلومه. پول نداریم. شغل نداریم. روحیه نداریم. چی مونده پس؟

آفرین؛ امید.

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 8:43

صفحه بندی