سلام ملکه جان. راستش رو بخوای...اصلاً چطور میتونم این نامه رو با این جملهی پر از تناقض شروع کنم؟ «راستش رو بخوای» دیگه چیه؟ مگه ممکنه که دروغش رو بخوای؟ معلومه که راستش رو میخوای. پس بذار دوباره سلام کنم؛ سلام ملکه جان.چه راستش رو بخوای و چه دروغش رو، من نمیخوام و البته نمیتونم نامههام رو اون مدلی که تو برای بکهامها مینویسی، دربیارم. نه اون طنازی زبانی رو بلدم و نه اون نثر باشکوه رو میشناسم.بذار از درستنویسی شروع کنم؛ لابهلای اینهمه زرد بودن و خالهزنکبازیهای اینستاگرامی، یه روز سروکلهی درستنویسی پیدا شد و بعد از یه مدت، دیگه قسمتی از زندگی من بود. با اینکه نمیدونستم کی پشت این ماجرای بزرگه، همیشه دوستش داشتم.توی این بازهی زمانی، من روزهای سختی رو گذروندم و تعارف نیست که بگم، اگه اون گروه دوستانه و مخصوصاً تو نبودین، گذروندن اون روزها خیلی سختتر بود. وقتی میبینی یه عده هستن که شعری رو که میخونی میفهمن و از لحن صدات متوجه میشن که چه رفتاری باید باهات بکنن، یعنی نعمت بزرگی رو در کنارت داری.اینجا وقتی کسی نستعلیق حیرانی رو میخونه، یاد علیرضا عصار و حافظ ایمانی نمیافتم. اینجا وقتی کسی میاد که میگه «هر که دلارام دید از دلش آرام رفت» تو یه قدم از سعدی جلوتری. اینجا فقط یه نفر آدم خاطرهباز داریم که یه کبریت قدیمی رو تو کیفش نگه میداره. اینجا فقط یه نفره که اسم ننه و مامان توی یه متن احساسی، بغضش رو میشکنه.و در آخر، دلم میخواد نامه رو با اسم تارا تموم کنم. تارا حتماً آدم خوششانسیه. اون اگه بخواد، یه مشاور تمامقد رو میتونه کنار خودش داشته باشه. براش کلی آرزوی خوب دارم.پینوشت اول: قضایای غزل و اکرم و پونه ناجوانمردانه بودن.
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی
تاريخ: جمعه
27 خرداد
1401 ساعت: 19:48